سلام 
خوبين؟؟؟ خوشين؟؟ 
خوش مي گذره؟؟؟؟

من و هسمري هم خوبيم!
عارضم خدمتتون كه كلاً قاطي
مي باشم بدجور!!! 
دوشنبه با هسمري حموم
تشريف داشتيم
كه آمدم بيرون ديدم تلفن خودشو كشته، نگاه كردم ديدم برادر هسمريه!!
زنگ زدم بهش!!
بعد من خوبم تو خوبي ما خوبيم!!!
ميگه من فردا مي يام تهران!!!!

واييييييييييييييييييييييييييييييييي!!
يعني كارد مي زدي خونم در نمي يومد!!!
آخه هتلم مي رن دو روز زودتر رزرو مي كنن
، نه اينكه امروز بگن فردا برن!!!
ديگه فرياد زدم هسمري!!
در حمومو باز كرده!!
ميگم داداشت فردا مياد
فكر كنم از زور شوك
يه 5 دقيقه در حموم باز بود تا گفتم بند يخ مي كني الان!!!

آمده بيرون ميگه چي گفتي؟؟
من: هيچي!گفتم خوش آمدي!!
منتظرتيم!
هسمري: نه زنگ مي زنم ميگم نيا!!!
آماده نيستيم!
يا حداقل ديرتر بياد!
من:
آره ديگه آبرو ريزي!!!

يعني من كلاً 19 ساعت وقت داشتم كه 6 ساعتش شب و خواب بود
و 9 ساعتش شركت!!
با اين همه كار!!!!
مي مونه چند ساعت؟؟؟ 
آخه من الان 4 دفعه است به هسمري ميگم بگو يه دو روز زودتر بگن!!
ما هم آمادگي داشته باشيم! آخه شايد يخچاله من خالي بود!!
اصلاً شايد نبودم!!!!!!!!!!!
(البته ماه پيش كه آمدن دو روز زودتر گفتن خدايي
)
ولي هسمري هيچ وقت نگفت!!!
خيلي ناراحت شدم!
چون هم من تا 5 سر كار بودم! بليط جشنواره داشتيم كه ماليد!
يه چيزايي هم نداشتيم!! بايد مي خريدم!خونه هم كثيف بود!!! البته خونه ما از نظر هسمري هميشه تميزه!!!!
خداييش تميزم بود ولي نه اونجوري كه من مي خوام!!!
ديگه تندي زنگ زدم خانومه سرايدارمون كه تو فردا بيا اينجا رو تميز كن!!
و بقيه رو هم برنامه ريزي كردم!!
حالا فكر كنيد سرخپوستا هم حمله كرده بودن!!!!!
يه دعواي تميزي
هم با هسمري كردم
كه من هر چي ميگم
تو پشت گوش بنداز!!! اون وقت الان بگو زنگ مي زنم ميگم نياد!!!! اينم راهكار به سبك هسمري!!!!!!!!!!!
راهكاراتم به درد نمي خوره!!
ايششششششششششش
من كلي داد و بيداد كردم
تو كل اين مدت هوار كردن من!
هسمري اينجوري بود:
هيچي نگفت، البته دو جمله گفت 1-ببخشيد
2-شما درست مي گي!!
اينكارو مي كنه كه دعوامون نشه!!
ولي خوب من با آدم زنده دارم حرف مي زنم!!
خلاصه سه شنبه اومد در حالي كه من چشام
ديگه از زور تند تند كار كردن و فشار پائين باز نميشد!!!
چهارشنبه هم كه يه روز ديگه خدا بود و سپري شد!! پنجشنبه هم به هسمري گفتم منو ببر خونه مامي
( مي خواستم تمديد اعصاب كنم!!
) يكي از دوستام
هم مي خواست نذري بياره! خلاصه اون نذري رو آورد داد به هسمري
، چون من خونه مامي بودم!! بعدشم با هم رفتن بيرون ( با برادر هسمري)
خونه مامي
خيلي بهم خوش گذشت واقعاً احتياج داشتم!

چون هسمري گفت دوست دارم
تو هم شام
با ما باشي، قرار شد بياد دنبالم! ولي اي كاش قبول نمي كردم! آخه جلوي برادرش يه چيزي بهم گفت، ضايعم كرد!
برادرشم
از خدا خواسته سريع پشتش مسخرم كرد!!!!
مثلاً رفته بودم تمديد اعصاب!!!
حالم اساسي گرفته شد!!!
بعدش ميگه من منظوري نداشتم!!!
خوبه حالا منظوري نداشتي
، اگه داشتي چي مي شد!
اين منم مي خوام خودمو پرتاب كنم پائين از زور خوشحالي
!!
جمعه هم ساعت 2 بليط داشت كه برگرده، هسمري برد رسوندش!!
همين!!!
خيلي از لحاظ روحي به هم ريختم! 

واقعيتش اينكه خيلي اين 4 سالي كه عروسي كرديم تلاش كردم بينمون فاصله نيوفته
، چقدر زار زدم!!!
فقط نگاهم كرد!!! و گفت تو دنبال دعوايي!!!
حالا الان كه اون بعد چهار سال يادش افتاده!!
من ريختم به هم بدجور!!!
هم از دست كاراي خودش( البته كارايي كه در برابر خانوادش انجام ميده!!
در مورد خودم كم نميزاره خداييش!
)خسته شدم هم خانوادش!!!! كم اوردم شديد!
بايد ياد بگيره اين روابط بين من و خانوادشو مديديت كنه و طوري رفتار كنه كه اونا جرأت بي احترامي پيدا نكنن!! 

از درون ازش ناراحتم همين تو ارتباطمون تأثير منفيه بدي گذاشته!!
خيلي زود از كوره در ميرم!
برام دعا كنيد لطفاً دعا لازمم!!
نمي دونم شايد خوشي زده زير دلم!!
نه؟؟
ولي متأسفانه يه مقداري نااميدي بهم فائق شده! مامي ميگه داري خودتو خورد مي كني!!!نمي دونم!! دعام كنيد خيلي!!
ولي خستم از نظر روحي!!
خدايا شكرت به خاطر تمام نعمات و الطافت!
مي خوام قيام كنم!
مي خوام بشم مثل قبل تازه
بهتر!
مي خوام دوباره صبور باشم
و آروم
ولي كمك هسمري خيلي لازمه
( هم درك
كنه
هم جلوي اين رفتارهاي خانواده شمعدانيشو بگيره
، حالم ديگه داره بهم مي
خوره!!
اصلاً حوصلشونو ندارم!!!
) ديگه تنهايي نمي تونم!
علت اينكه الانم
اينقدر جوش آوردم همين تنها به دوش كشيدن!!
دلم خيلي شكسته!
مثلاً خطهاي تلفن تو تهران خيلي افتضاح به هم ريخته زنگ مي زنم با هسمري حرف بزنم با اسماعيل چاقو كش
حرف مي زنم!!! حالا اين پدر هسمري
زنگ مي زنه گوشيه من!!
با سكينه 3 ....
حرف مي زنه يا گوشيم در دسترس نيست! فكر مي كنه من عمداً اين كارو مي كنم!!!!
ميگه زنگ زدم بر نداشتي يا گوشيت گفت در دسترس نيستي!!!!!
خوب به من چه!!!!
مگه تقصير منه؟؟؟؟
خدا مي دونه من به دشمنم كرم نمي ريزم
چه برسه به خانواده هسمري
اون وقت اين بازخورد ها به من مي رسه!!!! 

ول كن اصنشم!!
جوجوقناري: 
اينها رو اينجا نوشتم تا يادم باشه كه چه قولي به خودم دادم!
كه حرص نخورم( يكي از كارهايي كه من توش تبحر دارم!
) يه ذره بي خيال باشم! البته از من بعيده!!

..................................
راستي سوغاتي من از كربلا كه منتظرش بوديد
، يه كيف بود پلاستيكي!
اندازه كيف پول يه ذره بزرگتر! 
طوري كه هسمري كه براش مهم نيست بهش برخورد و ميگه به مادرم اعتراض كردم!!
معلومم بود اعتراض كرده
چون من كه زنگ زدم
از مادرش تشكر كنم، كلي برام توضيح داد كه اونجا هيچي نداره
( نمي دونم پس شايد اون كيف چرم قشنگرو حتماً عمم خريده بوده!!!دفعه پيش!
) و اينكه دزد
زياد شده، اين كيفا بهتره!
چون دزد نميتونه بزنه!!
( حالا بماند كه زدن اين كيف كوچيكا مثل آب خوردنه!!!
) منم گفتم سلامتيه شما برام مهم و كافيه!!!
بزن دستو!!!!
واقعاً هم اصلاً برام مهم نبود چون مي دونستم يه هم چين چيزيه
ولي جالب بود!!!!
اهل تلافي هم نيستم!!
معتقدم من هر چي به بقيه بدم، نشان گر شخصيت منه!!!
پس هميشه براي تمام فاميلش سنگ تموم گذاشتم و به اميد خدا مي زارم!! 

..............................
يه چيزي هم تعريف كنم حداقل بخنديد! 
مامي پنجشنبه رفته بود خريد
، مي گه: وقتي برگشتم خونه همه كيسه سنگينارو
با خودم بردم بالا، يه چند تا كيسه كوچيك و سبك موند، به
(برادر كوچيكه) گفتم كه اينا رو براي من بيار بالا! ميگه كيسه هارو آورد بالا، بعد خيلي جدي
و انديشمندانه
ميگه:
طبق قانون حمايت از كودكان نبايد كودكان را به كارهايي وا داشت كه در توان آنها نيست!
مامي جوجو قناري:
من و هسمري : 

پست غمگين
و فوق العاده منفي اي
بود!! شرمنده! 
سر حال نيستم به طور كلي!!
دارم سعي مي كنم خوف شم به اميد خدا!!!
توكل به خدا!!
دعا يادتون نره!!
تا يه برنامه ديگه فعلاً

باي باي
پ ن:
چرا حال همه گرفته مي باشد!!!؟؟؟؟
از صبح تا حالا هر وبي رفتم حالم خوب شه بدتر شد!!!
